ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۳, دوشنبه

شعری تقدیم شده به شاهرخ زمانی که در زندان یزد بود

گرگها زو زه می کشند!!!



آسمان صاف
دشت و دریاچه بی آب
هر سه
گسترده تا بی کران
ستاره ای ،
می درخشد در کویر یزد،
هنوز ...
    ***
کودک کار ،
خسته ،
تکیده ،
پریده ، پیش از آفتاب ،
از خواب،
راه می رود ،
در خواب،
نه پی درس ،
نه پی بازی ،
بلکه ،
بدنبال لقمه نانی،
هنوز ...

     ***

کودک خیابان
بی نان
چشم پر اشک
خیابان به خیابان
چار راه به چار راه
پرسه می زند
بی هدف
بهنام در زندان است ،
هنوز...

   ***

آسمان کهنه و فرتوت
لاشه، مرده ایست،
زیر آوار بیهودگی خویش،
لاشه متعفن آسمان ،
سنگینی می کند ،
بر شانه های ما،
هنوز ...

    ***

کارگر مشت گره کرده،
پر از خشم ،
پر از داد،
پر از فریاد،
افسوس
تک به تک
تنها به تنها
زندان،
کارخانه،
شهر ،
پر از تنهایان است ،
هنوز ...

   ***

شاهرخ،
محمد،
بهنام،
علی،
رضا ،
...
کارگر در زندان است ،
هنوز ...

    ***

 جوانها ، پر شور،
پر زور،
مملو از هیجان ،
مملو از انگیزه،
افسوس
تک به تک
تنها به تنها
مدرسه، دانشگاه
کوچه و خیابان
شهر
پر از تنهایان است
هنوز ...
دانشجو ،
معلم ، وکیل
در زندان است
هنوز ...

    ***

شاهرخ فریاد می زند :
پیروزی از ان ماست ،
اگر :
بازو در بازو
شانه به شانه
قدم به قدم
با سری پر ز اندیشه
قلبی پر از امید
تنی واحد
بکوبیم

    ***

آسمان عقیم برکت
زنجیر اسارت
کاخ اوهام و خرافات
فرو خواهد ریخت ،
... زمین
انسان و زمین
زمین با هر آنچه در اوست
... آزاد و
رها ...

   ***

 آسمان صاف
دشت و دریاچه بی آب
هر سه گسترده تا بی کران
ستاره ای، می درخشد در کویر یزد،
هنوز ...
زین سبب  سر به سوی آسمان عقیم،
گرگها زو زه می کشند .
هنوز ... 


تقدیم شده به شاهرخ زمانی که در زندان یزد بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر