۱۳۹۷ دی ۲, یکشنبه

چند شعر از: رفیق زهره مهرجو

«پس از باران»
چند شعر از: زهره مهرجو
۲۳ دسامبر ۲۰۱۸






شورش

بیا تا برای نان خویش بایستیم
در صف کارگران،
که نبرد بقا حماسه ها آفریده، تا کنون
در تاریخ انسان!

بیا تا پرچم کار را بر افرازیم
در صف بیکاران...
که آنچه برای رفاه و حل مشکلات بود،
ز افزونخواهی ستمگران
گشته چون یوغ بر گُرده مان
تا آخرین نفس.

بیا تا پرچم آزادی را بر افرازیم
بر فراز کوهها...
این زیباترین واژه
و دلیل زندگی
که امروز، تنها در کبوتران اسیر
تجسم تواند یافت.

پس بیا تا پرچم اتحاد را بر افرازیم
بر قله کوههای رفیع...
و بالهای شکوهمند بینش و عشق را
به اهتزاز آوریم،
تا فتح خورشید
و آغاز سپیده دمان.


Insurrection

Come, let us stand up
for our Bread, in the Workers’ line…
That the fight for survival
thus far, in human’s history
has made legends!

Let us raise our banners for Work
in the line of the jobless,
that which was meant for the ease
and contentment of life,
by the cupidity of the tyrants
has grown like a yoke on our back
till our last breath.

Let us raise our banners for Freedom
across the mountain heights…
This most beautiful phrase
and the reason for life
that today, could only be manifested
in the captured birds.

So, let us raise
our banners for Unity
on the towering mountaintops,
and flap the glorious wings
of insight and love…
till the Sun’s triumph
and the break of dawn!


*  *  *

همسفر رود

در شبی تیره
و دلتنگ...

پرندگان کوچک
بر شاخه های انبوه درختان تنومند...
جنب و جوش و
نغمه سرایی می کنند.

نور کمرنگ ماه
بر سطح رود بی قرار می گسترد ...
و در جستجوی دریا
همسفرش می گردد.

رقص زیبای امواج
با سمفونی باد در هم می پیچند
و پی در پی تا دوردست ها... ادامه می یابند.

رو به سوی افق
پنجره ای آرام گشوده می شود...

شباهنگ
رو به پنجره
آوازی آشنا سر می دهد!


River’s Companion

In a dark, depressing night

little birds
move and chirp
on the dense branches
of robust trees…

The pale moonlight
spreads over the surface of the restless River…
and becomes its companion
in search of the Sea.

The beautiful dance of the waves
intertwine with the wind’s symphony
and move ceaselessly to the distance.

Towards the horizon
a window opens…

Nightingale
facing the window
sings a familiar song!


*   *   *

پس از باران

پس از باران
که هوا، با دیدگان روشن نگاهت می کند
و نسیم
عطر خاک مرطوب را
در فضا می پراکند؛
موجی از احساسات دلپذیر
وجودت را
فرا می گیرد...

آنگاه می دانی که روزی نو
از راه رسیده،
همچون ورقی تازه در کتاب زندگی
بی کلامی
حک شده بر آن

در انتظار دست های تو...

تا روز
از شگفتی ها
لبریز شود!


After the rain

After the rain
That the air, looks at you with clear eyes…
and the breeze
scatters the moist soil’s aroma in the atmosphere;
A wave of pleasant feelings
Fills you…

Then, you’ll know
that a new day has arrived…
like a fresh page in the book of life
without a word carved on it

Waiting for your hands…

So, the day
Will abound with surprizes!


*   *   *


۱ نظر: